تبليغاتX
(صفای اشک وفای غم)




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



موزيک و ساير امکانات





نگاه تو

من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم

                        نگاهت را نگير از من که با آن عالمي دارم

اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست

                         وفا آن است که نامت را نهاني زير لب دارم


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 1:47 بعد از ظهر | |







از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس


این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست


میخوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم


حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم…
.
.
.
کاش میشد هیچکس تنها نبود


کاش میشد دیدنت رویا نبود


گفته بودی باتو میمانم ولی


رفتی و گفتی که اینجا جا نبود


سالیان سال تنها مانده ام


شاید این رفتن سزای من نبود


من دعا کردم برای بازگشت


دستهای تو ولی بالا نبود


باز هم گفتی که فردا میرسی


کاش روز دیدنت فردا نبود …


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 7:40 بعد از ظهر | |







زندگی لعنتی

وقتی نمیدونی تو دلت چی میگذره !

وقتی نمیدونی از این دنیای لعنتی چی میخوای!

وقتی قبل از اینکه چیزی رو بخوای اون چیز نابود میشه !

وقتی همه باهات قهرند!

وقتی نفــــــــــــــــــرین شده ای !

چه دلیلی داره که ارزویی داشته باشی؟ چه دلیلی داره چیزی رو دوست داشته باشی ؟ چه دلیلی داره به

زندگی ادامه بدی؟



از کوچه غم که گذشتم دری به روی من باز شد. بهم گفت برای عبور باید از 


داخل من رد بشی . روی در نوشته بود عذاب بعدی . با ترس و تردید رفتم داخل و 


از در رد شدم . به سیاهی رسیدم گفت باید درونت مثل من بشه گفتم چرا گفت 


سوال نپرس گفتم باشه . به تنهایی رسیدم گفت باید همدم من بشی گفتم


نه من از تنهایی متنفرم بهم گفت اگر همدم من نشی زندگی کسی دیگر رو خراب میکنم 


گفتم باشه همدم تو میشم . از همه و همه که گذشتم به تو رسیدم و تو بهم گفتی 


سلام بنده من خوش امدی اینا همه ازمونی بود که تو امتحان بشی گفتم 


خدایا چرا ؟ گفتی چی چرا ؟ گفتم چرا من ؟ چرا سیاهی ؟ 


چرا تنهایی ؟ چرا عذاب ؟ چرا غم ؟ چرا چرا چرا چرا .................


در جواب بهم گفتی : خودت انتخاب کردی



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:20 بعد از ظهر | |







صدای تو

در حالی می نویسم که هنوز لطافت بال فرشتگانی که آوای بهشتی تو را

نه از آن بالا که از سینه ی گرم تو به من رسانده اند، تنم را نوازش می دهد.


هر بار صدایت را می شنوم گرمایی از قلبم به تک تک ذرات وجودم می رسد

و آنها را به جنب و جوشی وا می دارد که همه و یک صدا تو را فریاد می زنند

و من ناخودآگاه دستانم را دراز می کنم شاید لمس دستانت کمی آرامشان کند

ولی دریغ که هزاران دست همدیگر را گرفته سدی ساخته اند تا دستان ما بهم نرسد.


اگر گفتم نوای دلنشینت را بده و دلتنگیم را بگیر تعجب نکن آخر لمس هرم تنفست

دلتنگیم را می برد و جایش را می دهد به دلتننی از آن هم بزرگتر، اگر بزرگتری باشد.


اینجایی که هستم اگرچه قطعه ای از بهشت است ولی چون دورترین فاصله ایست

که از تو داشته ام صفایی ندارد. مگر نگفتم که بهشت را هم بی تو نمی خواهم

بهشت من هر جاییست که تو باشی و غنچه ی لبهایت هم زیباترین گل آنجاست.

نکند تو همان میوه ی ممنوعه ای که نباید به تو رسید و وای که اگر این باشد

چه آسان است رها کردن بهشت.


به تو گفتم احساس من به تو رود پیوسته روانیست که دریا می شود آنچنان که

عظمتش خودم را هم می ترساند، به این امید که بگویی

«خودت را درون آن رها کن تا به عمق آن برسی» اما تو نگفتی. نمی دانم

تا کی می خواهی مرا همچون تخته پاره ای بر موج از این سو به آن سو بکشانی.

من غریقی هستم که دست و پا زدنم برای نجات نیافتن است آخر غریق دریای تو بودن هم

افتخاریست بزرکتر از افتخار ، شاید خیال تمام قایق سواران.


از پنجره بیرون را نگاه می کنم.آسمان زمین سفید پوش را عروس کرده است و از فرط

شادی برق می زند نه به اندازه ی چشمان تو.  اگر آسمان چشمان من هم

اینبار برف ببارد تو

عروس می شوی؟ هر چند دل تو آنقدر سفید و لیف است که

برف هم از آمدنش شرمنده است.


راستی نکند آن دختر زاده ی تو حالا زیر برف سردش بشود.

آخ او هیچوقت چتر نمی خواهد. شاید او هم عاشق است و مثل من شکوفه های سفید

هبوط کرده او را به یاد معشوقش می اندازد.اگر این است که گرمش نشود خوب است


تو هم اگر سردت شد چادر نمازت را به دورت بپیچ و برو سر همان سجاده ی روی

طاقچه،عطرت را به روی آن بپاش و فقط یکبار طوری که خسته نشوی بگو «خدا،مواظب

عشقمان باش» و ببین که چگونه هزاران فرشته ی نه به اندازه ی تو عاشق به بهانه ی

رساندن یام تو به آنرا در تمام آسمان پخش می کنند و غروب را کمی پررنگ تر


لحظات را به انتظار دیدار نزدیک نو می گذرانم. هرچند که تو از آن فراری هستی ،

شاید فکر می کنی که دیدن تابلویی با موضوع آب داغ تشنه را تازه می کند ،

باز هم حق با توست ولی مگر نمی دانی که کسی لاله ی بی داغ درون گلدان نمی گذارد.


آن روز هزار بار عشقم را برای تو فریاد خواهم کرد نه با زبان که با صدای ضربان قلبم،

پرش پلک و برق چشمانم و حتی با سردی صدایم تو هم با یک لبخند و یکی از همان

نگاههای نافذت که هنوز تاب تحمل آن را ندارم داغم را تازه کن.


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:0 بعد از ظهر | |







تا ابد چشم انتظار تو می مانم !!!


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 6:43 بعد از ظهر | |







می بینی تنهائیم را؟

مي بيني سكوتم را؟ مي بيني درماندگيم را ؟ مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ مي بيني ديگر روياي نداشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟ مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟ مي بيني ؟

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد. ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند ... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست... مي بيني دستهايم سردتر از هر زماني عكس نداشته ات را مسح مي كند؟ مي بيني؟

هنوز هم گمان مي كنم پاييز است و قرار است تو بيايي... بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 6:35 بعد از ظهر | |







خواستن تو


قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظه ای آسوده باش

همدم دستان من داستان توست


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 6:20 بعد از ظهر | |







فاصله


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 10:36 بعد از ظهر | |







خسته شدم

راســـــــــــــــت می گفتند همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد

من به همه چیز این دنیا دیــــــــــــــــــــــــــــــر رسیدم زمانی که از دست می رفت

و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت چشم می گشودم همه رفته بودند

مثل "بامدادی" که گذشت و دیر فهمیدم که دیگر شب است "بامداد" رفت رفت تا

تنهایی ماه را حس کنی شکیبایی درخت را و استواری کوه را...

من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم به حس لهجه "بامداد" و

شور شکفتن عشق در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت

"من درد مشترکم" مرا فریاد کن...!



خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم،

هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند،

گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...

کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود

همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند،

 باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن،

سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود،

زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.

توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم

همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود،

 ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.

بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلا پارک بوده رسیدم،

سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟

انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم

بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند...

پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم

 بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت،

 زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت

از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی

 پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست

و با زور به دست مرد داد و رفت.

مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...

و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.

آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...

کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم،

سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم

 هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی،

 زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 10:19 بعد از ظهر | |







من ندانم

من ندانم چه کسی روز نخست 

روی این غمکده ی سرگردان

دید این منحنی آبی رنگ

در کجا بود که گفت:من تو را دارم دوست

من ندانم به گمانم شاید در گذرگاه یکی جنگل سبز

پای یک برکه ی آرام و زلال که در آینه ی آن پیدا بود

کاکل سبز درخت٬سرخی غنچه ی گل

قد موزون صنوبر یا سرو

خوشه هایی ز گل یاس بنفش

شاخه هایی ز گل نیلوفر

چه کسی بود که در آن ظلمت شب

آن شب جادویی

زیر یک شاخه ی نور یا که هنگام غروب

در سرا شیب یکی دره ی غمگین بنفش

یا به نارنجی آن دشت فراخ

یا که در ساحل آن وسعت پر حجم کبود

روی این غمکده ی سرگردان

زیر این منحنی آبی رنگ

اولین مرتبه احساس نمود که دلش می تپد از عشق کسی

و در آن حالت سرخ با صدایی چو یک شاخه ی بید

اولین مرتبه این آیه تلاوت فرمود:من تو را دارم دوست 

چه کسی بود و چنین لطف سخن را ز که آموخته بود؟؟؟




[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 11:57 قبل از ظهر | |







امید من

در آن هنگام ،که می گردد نفس در سینه ها خاموش

نمی خواهم کسی از مردن من با خبر گردد

نمی خواهم پدر برهم نهد چشمان بازم را

نمی خواهم که مادر سختی جان کندنم بیند

ولی ای دوست

اگر روزی رفیقی مهربان آمد، زتو پرسید فلانی کو...؟؟!

بگو در سنگر ناکامی و حسرت

بسی جان داد، ولی تا لحظه آخر چنین می گفت:

امید من  ؟.....؟ بود

........................

ما در این در..نه پی حشمت وجاه آمده ایم

از بــدِ حادثــــه اینجــــا به پنـــاه آمده ایم


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 11:48 قبل از ظهر | |







گریه نکن عزیزم

دلت تنگ است  میدانم ، قلبت شکسته است

می دانم ، زندگی برایت عذاب است

میدانم ،  دوری برایت سخت است

میدانم … اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم

گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند

گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد

آرام باش عزیزم ، دوای درد تو گریه نیست

بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری

با گریه خودت را آرام نکن

با تنهایی باش اما اشک نریز

درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که تنهایی

گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند

 گریه نکن چون  گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند

! گریه نکن که چشمهایم طاقت این را ندارند که آن

اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند

 و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای

چشمهایت را از گونه هایت پاک کنند

گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم!

گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!

حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از

اشک ریختن خیس و خسته شود؟

ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم

اگر من تمام وجودت می باشم ،اگر  مرا دوست میداری و

عاشق منی ، تنها یک چیز از تو میخواهم که دوست دارم

به آن عمل کنی و آن این است که دیگر نبینم

چشمهایت خیس و گریان باشند

زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد

 آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار

بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند

عزیزم گریه نکن چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد

وقتی اشکهایت را میبینم غم و غصه به سراغم می آید

وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید

وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم

وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند

بغض آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و

پرستوهای عاشق خسته از پرواز

گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم … سرت را بر روی

شانه هایم بگذار عزیزم و درد و را در گودلهایت شم زمزمه کن

عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 11:53 بعد از ظهر | |







عشق مقدس

اگر عشقی در این زمانه باشد آن عشق تویی

اگر یک با وفا در این دنیا باشد آن با وفا تویی

با بودن تو در قلبم ، این قلب خوشبخت است

با بودن تو در این دنیا احساس میکنم که عاشقترینم

اگر یک عشق جاودانه در این دنیا باشد ، آن عشق در قلب من است

به تو افتخار میکنم ای عشق ، تویی که مظهر پاکترین عشق روی زمینی

اگر یک عاشق در این دنیا باشد ، آن عاشق واقعی منم  زیرا پاکترین عشق در قلبم است

تو بهترین هدیه از طرف خدا برای منی

اگر این دنیا با آدمهای بی وفایش با قلبم مدارا نکردند

 تو در میان آنها با محبت و عشقت به من زندگی دوباره دادی ای تو که سرچشمه محبت و عشقی

اینک که آمدی در قلبم مطمئن باش که برای همیشه خواهی ماند

و حتی یک لحظه نیز پیشمان نخواهی شد که در قلب منی

آنقدر در این قلب عاشقم به تو عشق می ورزم

تا با تمام وجود معنای عشق را در قلبم حس کنی

اگر یک دل دیوانه در این دنیا باشد

دل من است که دیوانه قلب مهربان تو است

بشکن سکوت عاشقانه را با فریادت

فریاد بزن نام مرا که با رعد صدایت هوای دلم بارانی شود

آنگاه که هوای این دل بارانی شد بیا در زیر بارانش

حس کن گرمی قطره های باران را در قلبم ، که برای تو می بارد

تو مقدس ترین عشق در این دنیایی که برای من و قلبمی

اگر یک با وفا ، یک همدل و همزبان در این دنیا باشد ، تویی که تا ابد در قلبمی


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 6:22 بعد از ظهر | |







فقط با تو

زیباست این زندگی با تو ، فقط با تو

زیباست لحظه های عاشقی ، با تو ، تنها در کنار تو

زیباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به یاد تو

آن لحظه که با تو هستم ، بهترین لحظه زندگی ام است که دلم نمیخواهد آن لحظه بگذرد

دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد

زیباست این زندگی در کنار تو ، فقط با عشق تو

زیباست لحظه ای که در زیر باران قدم میزنم ، یا با تو و یا به یاد تو

این زندگی زیباتر از گذشته میگذرد چون با تو و عاشق تو هستم

این لحظه ها عاشقانه تر از همیشه میگذرد ، چون با تو و به یاد تو هستم

خوشبخت است این قلب عاشق من ، چون تنها تو را دوست دارد

تنها تو را ، فقط تو را ، با تو می ماند ، عاشقانه می ماند و هیچگاه تو را تنها نمیگذارد

میگویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی ، فقط تو لایق این عشق بی پایان منی

می گویم با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، فقط با تو

چون تنها تو سرپناه این قلب عاشق منی

عشق من و تو ماندگار است ، تا ابد ، برای همیشه ، فقط با هم ، تنها در کنار هم

زیباست کلام عشق ، شیرین است لحظه های با تو بودن ، فقط با تو ، و آن قلب مهربان تو

عشق من و تو برای همیشه در خاطره ها و یادها می ماند ، یک عشق ابدی و بی پایان

لبخند عشق همیشه بر لبان من جاریست ، فقط با تو ، و به عشق تو



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:51 قبل از ظهر | |







خیلی سخته

خیلی سخت است بدانی هیچوقت به آن کسی که خیلی دوستش داری نخواهی رسید.

خیلی سخت است با اینکه میدانی به او نمیرسی باز هم سکوت کنی و آرام در دل شکسته شوی.

خیلی سخت است بغض گلویت را گرفته باشد اما نتوانی گریه کنی ،

 خیلی سخت است قلبت پر از درد باشد اما نتوانی خودت را از این درد خالی کنی.

با خود میگویم این زندگی تنها با تو زیباست ،

 میگویم که این قلب تنها عاشق تو هست و تنها تو را دوست دارد

 اما کسی آنچه را که برای خویش زمزمه میکنم باور ندارد.

شاید تنها با یاد و عشقت  اما بدون تو، در این دنیا تنها زندگی کنم.

این رسم زندگیست ، سرنوشت با من و تو یار نیست .

هیچکس هوای ما را ندارد ، زندگی با ما نمیسازد.

تنها من هستم و تو هستی ، دو قلب عاشق ولی تنها و شکسته .

قلب تو را نمی دانم ، اما قلب من میخواهد تا ابد به عشق تو تنها بماند.

خیلی سخت است با او که دوستش داری نتوانی زندگی کنی

 و بدانی که هیچگاه به او نخواهی رسید.

خیلی سخت است نتوانی دستانش را بگیری و او را در آغوش بفشاری.

تنها میتوانم به تو بگویم خیلی دوستت دارم و تا ابد عاشقت می مانم عزیزم.

خیلی سخت است برای رسیدن به او که خیلی دوستش داری انتظار بکشی

 و آخر سر سهم این انتظار شیرین یک پایان تلخ باشد.

پایانی که آغاز حسرت عشق من است .

تا کی باید در حسرت رسیدن به تو بنشینم،

تا کی باید لحظه ها را بشمارم تا قشنگترین لحظه ام با تو فرا رسد.

شاید تا فردا یا شاید تا

تا آخر دنیا!



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 10:1 بعد از ظهر | |







چرا بی خبر رفتی؟!

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟

فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟

مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟

مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟

تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی

چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی

مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟

مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟

مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری

پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ،

سهم من از با تو بودن همین بود!

باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای

دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ،

نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم

رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد

رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!

کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ،

کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ،

کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 12:55 بعد از ظهر | |







دنبال تو میگردم

در میان مردمی که می دوند برای "زنده بودن"دنبال کسی میگردم که

آرام قدم بردارد برای"زندگی کردن"

به کسی اعتماد میکنم که بتواند سه چیز را در من تشخیص دهد .

اندوه پنهان شده در لبخندم را

عشق پنهان شده در عصبانیتم را

و معنای حقیقی در سکوتم را



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 6:2 بعد از ظهر | |







یک دنیا اسمان ابری

از عشق که....نه
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله
چرا.........می ترسم

من از لحظه ای که چشم های تو
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد
می ترسم

اما اگر راستش را بخواهی
نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب
می ترسم یا نه؟
فقط می دانم که.....محتاجم


محتاج سکوت ستاره
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم

من محتاج توام
محتاج نگاه تو
محتاج لبخند تو
محتاج احساس تو
همین
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی
با یک هوا هق هق
با یک جفت نگاه خیس

من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریَم
که ببارد،....که برای من بشود
بهانه ای از جنس معجزه
تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 1:47 بعد از ظهر | |



کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد

طراح قالب : ميهن تم