X
تبلیغات
(صفای اشک وفای غم)




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



موزيک و ساير امکانات





نگاه تو

من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم

                        نگاهت را نگير از من که با آن عالمي دارم

اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست

                         وفا آن است که نامت را نهاني زير لب دارم


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 1:47 بعد از ظهر | |







بدون شرح


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 7:28 بعد از ظهر | |







خستگی

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم

خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم

بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم

زخم پاهايم به من ميخندد

خسته شدم بس كه تنها دويدم

اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن

مي خواهم با تو گريه كنم

خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم

مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و

شانه هايت را ببوسم

خسته شدم بس كه تنها ايستادم



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 7:52 بعد از ظهر | |







؟؟؟؟؟

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای

و ابرها را تا چشمهایم پایین

عشق را در کجای دلم

پنهان کرده ای که :

هیچ دستی به آن نمیرسد !؟



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 7:33 بعد از ظهر | |







مرا ببخش ای نازنین

میان ابرها سیر می‌کنم 

هر کدام را به شکلی می‌بینم 

که دوست دارم

می‌گردم و دلخواهم را پیدا می‌کنم 

میان آدم‌ها اما 

کاری از دست من ساخته نیست 

خودشان شکل عوض می‌کنند 

بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد … 

بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم 

بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم 

بـرای بوسه ای کـه نـبــود 

بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد 

بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت 

مــرا بـبـخـش …



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 7:27 بعد از ظهر | |







دلتنگی تو

دلـتـنـگـی هــاگـاه از جـنـسِ اشـک انـد و گـاه از جـنـسِ بـغـض

گـاه سـکـوت مـی شـونـد و خـامـوش مـی مـانـنـد

گـاه هـ ـ ـق هـ ـ ـق مـی شـونـد و مـی بـارنـد

دلـتـنـگـیِ مـن بـرایِ تـو امـّـا

جـنـسِ غـریـبــی دارد



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 11:59 قبل از ظهر | |







کاش بودی و ...


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

 

ولی کاش بودی تا اشکهایم از



شوق دیدارت سرازیر میشد

 

کاش بودی و دستهای مهربانت

مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد

 

کاش بودی تا سر به روی شانه های

مهربانت می گذاشتم

 

و دردهایم را به گوش تو میرساندم

بدون تو عاشقی برایم عذاب است

 

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای

عاشق شدن ندارم

 

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و

بیش از عشق بر تو عاشقم

 

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی

برایم پر از درد و عذاب میشود

 

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست

برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت .....؟

 

             انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...!!!



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 12:51 بعد از ظهر | |







هر لحظه بیادت هستم

از خواب پریدم

چشام پر اشک بود

بلند شدم و یه راست رفتم سمت کمد

تنها یادگاری از تو

عطرت بود که روی پیرهنم جا مونده بود

سر کشیدم بوی نبودنت رو



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 12:46 بعد از ظهر | |







بی تو هرگز

هرگز فراموش نخواهم کرد

انگار با بالا اومدن دمای هوا

حال و هوای منم گرفته و داره به صد میرسه و ذوب میشه

با خودت بردی همه چیزو

من باید به کدوم دلخوشی نداشته ام دلمو گرم کنم ؟ به زندگی بدون تو ؟

اصلا مگه زندگی بدون تو معنایی داره ؟

همه چیمو بردی با خودت

حداقل تو یه نوشته ای از من داری که وقتی سردت شد

بتونی بسوزونیشو خودتو باهاش گرم کنی

اما من چی ؟

با یه کتابی که اسمشم آزار دهنده است

هرگز فراموشت نخواهم کرد

تو که ازم خواستی فراموشت کنم

چرا این کتابو خریدی هان؟



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:54 بعد از ظهر | |







تلخ اما واقعی

ياد دارم در غروبي سرد سرد مي گذشت از كوچه ي ما دوره گرد

داد ميزد: كهنه قالي ميخرم، دست دوم ،جنس عالي ميخرم

گر نداري كوزه خالي ميخرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست.. ناگهان آهي كشيد

بغضش شكست: اول ماه است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟

بوي نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت: آقا سفره خالي مي خريد؟


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 3:9 بعد از ظهر | |







تو را خواب ببینم کافیست

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 12:49 بعد از ظهر | |







فرصت را غنیمت شماریم

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی

مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:2 بعد از ظهر | |







ارزش عشق

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت :

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:26 بعد از ظهر | |







بدون شرح


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 9:7 قبل از ظهر | |







چند مطلب زیبا و غمگین در مورد پدر و مادر ( باز هم تقدیم به دوست دلشکسته ام )

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .
اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید !
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . .
.
.
.
.
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره

میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش

دلت میخواد بمیری . . .
.
.
.
.
.
.
.
تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . .
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست  . . .
.
.
.
.
سلامتیه اون پسری که . . .
 ده سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
بیست سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
سی سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . .
باباش گفت چرا گریه میکنی ؟
گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .
.
.
.
.
آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن . . .
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . .
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .
به سلامتی همه مادرای دنیا . . .
.
.
.
.
پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
.
.
.
.
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم . . .
.
.
.
.
شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان . . .
.
.
.
.
خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد . . .
.
.
.
.
به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !
.
.
.
.
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن ، کوچک و کوچک تر میشود . . .
ولی پدر . . .
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند ، خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست . فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد . . .
بیایید قدردان باشیم . . .
به سلامتی پدر و مادرها
.
.
.
.
دست پر مهر مادر تنها دستی است که اگر کوتاه از دنیا هم باشد ، از تمام دستها بلند تر است . . .
.
.
.
.
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟
پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !
پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟
پسر میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .
به سلامتی هرچی پدره . . .
.
.
.
.
مادر تنها کسی است که میتوان “ دوستت دارم ”هایش را باور کرد ، حتی اگر نگوید . . .
.
.
.
.
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .
.
.
.
.
اگر ۴ تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما ۵ نفر باشید ، کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید مطمئنا مادر  است . . .

.

.


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 9:4 قبل از ظهر | |







خوش به حالت ای پدر .... باز هم تقدیم به دوست مهربونم

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

لغزشم را تکیه گاهی بود و نیست


سخت دلتنگم کسی چون من مباد

سوگ حتـی قسمت دشمن مبــاد


بــاورم نیست این من نـابــاورم

روی دوش خویش او را می برم


مـی بـرم او را که آورده مـــــرا

پاس ایامـــی که پرورده مـــــرا


می برم درخاک مدفونش کنـــم

از حساب خویش بیرونش کنـــم


مثل من ده ها تن دیگـــــر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه


منتظــــر تا بارشان خالی شــود

نــوبت نشخـــوار و نقالی شــود


هــرکسی هم صحبتـی پیدا کند

صحبت از هــر جا بجز این جا کند


دیدنش سخت است و گفتن سخت تر

خوش به حالت ،خوش به حالت ای پدر



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:44 قبل از ظهر | |







حسرت نگفتن فقط یک جمله

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار

میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون

فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با

اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت .

مادرپسرک گفت : که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که

تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…

میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه

سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!




[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 10:55 قبل از ظهر | |







تقدیم به دوست ناشناسی که خیلی به وبلاگم سر میزنه و دلتنگه پدر عزیزشه . mah.....

سکوت و خلوت بغض شبانه

چه دلگیر است بی تو حجم خانه

تو رفتی و دلی دارم که هر دم

برای گـــریــــه می گیرد بهانه


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 12:9 بعد از ظهر | |







بعد برو

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو

 یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو

خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد

تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو

لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی

تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو

 صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو

  یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو

 تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو




[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 11:43 قبل از ظهر | |







نگاه تو

من که با نغمه ی پر سوز تو عادت دارم


                 باز از چشم سیاه تو شفاعت دارم


گرچه لبخند تو دیریست زیادم رفته


                 من به سرفصل نگاه تو ارادت دارم . . .


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:28 بعد از ظهر | |







دعا

به لبخندی مرا از غم رها کن


                              مرا از بی کسی هایم جدا کن


اگر مردن سزای عاشقان است


                            برای مردنم هر شب دعا کن


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:20 بعد از ظهر | |







از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس


این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست


میخوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم


حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم…
.
.
.
کاش میشد هیچکس تنها نبود


کاش میشد دیدنت رویا نبود


گفته بودی باتو میمانم ولی


رفتی و گفتی که اینجا جا نبود


سالیان سال تنها مانده ام


شاید این رفتن سزای من نبود


من دعا کردم برای بازگشت


دستهای تو ولی بالا نبود


باز هم گفتی که فردا میرسی


کاش روز دیدنت فردا نبود …


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 7:40 بعد از ظهر | |







زندگی لعنتی

وقتی نمیدونی تو دلت چی میگذره !

وقتی نمیدونی از این دنیای لعنتی چی میخوای!

وقتی قبل از اینکه چیزی رو بخوای اون چیز نابود میشه !

وقتی همه باهات قهرند!

وقتی نفــــــــــــــــــرین شده ای !

چه دلیلی داره که ارزویی داشته باشی؟ چه دلیلی داره چیزی رو دوست داشته باشی ؟ چه دلیلی داره به

زندگی ادامه بدی؟



از کوچه غم که گذشتم دری به روی من باز شد. بهم گفت برای عبور باید از 


داخل من رد بشی . روی در نوشته بود عذاب بعدی . با ترس و تردید رفتم داخل و 


از در رد شدم . به سیاهی رسیدم گفت باید درونت مثل من بشه گفتم چرا گفت 


سوال نپرس گفتم باشه . به تنهایی رسیدم گفت باید همدم من بشی گفتم


نه من از تنهایی متنفرم بهم گفت اگر همدم من نشی زندگی کسی دیگر رو خراب میکنم 


گفتم باشه همدم تو میشم . از همه و همه که گذشتم به تو رسیدم و تو بهم گفتی 


سلام بنده من خوش امدی اینا همه ازمونی بود که تو امتحان بشی گفتم 


خدایا چرا ؟ گفتی چی چرا ؟ گفتم چرا من ؟ چرا سیاهی ؟ 


چرا تنهایی ؟ چرا عذاب ؟ چرا غم ؟ چرا چرا چرا چرا .................


در جواب بهم گفتی : خودت انتخاب کردی



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:20 بعد از ظهر | |







صدای تو

در حالی می نویسم که هنوز لطافت بال فرشتگانی که آوای بهشتی تو را

نه از آن بالا که از سینه ی گرم تو به من رسانده اند، تنم را نوازش می دهد.


هر بار صدایت را می شنوم گرمایی از قلبم به تک تک ذرات وجودم می رسد

و آنها را به جنب و جوشی وا می دارد که همه و یک صدا تو را فریاد می زنند

و من ناخودآگاه دستانم را دراز می کنم شاید لمس دستانت کمی آرامشان کند

ولی دریغ که هزاران دست همدیگر را گرفته سدی ساخته اند تا دستان ما بهم نرسد.


اگر گفتم نوای دلنشینت را بده و دلتنگیم را بگیر تعجب نکن آخر لمس هرم تنفست

دلتنگیم را می برد و جایش را می دهد به دلتننی از آن هم بزرگتر، اگر بزرگتری باشد.


اینجایی که هستم اگرچه قطعه ای از بهشت است ولی چون دورترین فاصله ایست

که از تو داشته ام صفایی ندارد. مگر نگفتم که بهشت را هم بی تو نمی خواهم

بهشت من هر جاییست که تو باشی و غنچه ی لبهایت هم زیباترین گل آنجاست.

نکند تو همان میوه ی ممنوعه ای که نباید به تو رسید و وای که اگر این باشد

چه آسان است رها کردن بهشت.


به تو گفتم احساس من به تو رود پیوسته روانیست که دریا می شود آنچنان که

عظمتش خودم را هم می ترساند، به این امید که بگویی

«خودت را درون آن رها کن تا به عمق آن برسی» اما تو نگفتی. نمی دانم

تا کی می خواهی مرا همچون تخته پاره ای بر موج از این سو به آن سو بکشانی.

من غریقی هستم که دست و پا زدنم برای نجات نیافتن است آخر غریق دریای تو بودن هم

افتخاریست بزرکتر از افتخار ، شاید خیال تمام قایق سواران.


از پنجره بیرون را نگاه می کنم.آسمان زمین سفید پوش را عروس کرده است و از فرط

شادی برق می زند نه به اندازه ی چشمان تو.  اگر آسمان چشمان من هم

اینبار برف ببارد تو

عروس می شوی؟ هر چند دل تو آنقدر سفید و لیف است که

برف هم از آمدنش شرمنده است.


راستی نکند آن دختر زاده ی تو حالا زیر برف سردش بشود.

آخ او هیچوقت چتر نمی خواهد. شاید او هم عاشق است و مثل من شکوفه های سفید

هبوط کرده او را به یاد معشوقش می اندازد.اگر این است که گرمش نشود خوب است


تو هم اگر سردت شد چادر نمازت را به دورت بپیچ و برو سر همان سجاده ی روی

طاقچه،عطرت را به روی آن بپاش و فقط یکبار طوری که خسته نشوی بگو «خدا،مواظب

عشقمان باش» و ببین که چگونه هزاران فرشته ی نه به اندازه ی تو عاشق به بهانه ی

رساندن یام تو به آنرا در تمام آسمان پخش می کنند و غروب را کمی پررنگ تر


لحظات را به انتظار دیدار نزدیک نو می گذرانم. هرچند که تو از آن فراری هستی ،

شاید فکر می کنی که دیدن تابلویی با موضوع آب داغ تشنه را تازه می کند ،

باز هم حق با توست ولی مگر نمی دانی که کسی لاله ی بی داغ درون گلدان نمی گذارد.


آن روز هزار بار عشقم را برای تو فریاد خواهم کرد نه با زبان که با صدای ضربان قلبم،

پرش پلک و برق چشمانم و حتی با سردی صدایم تو هم با یک لبخند و یکی از همان

نگاههای نافذت که هنوز تاب تحمل آن را ندارم داغم را تازه کن.


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:0 بعد از ظهر | |







تا ابد چشم انتظار تو می مانم !!!


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 6:43 بعد از ظهر | |







می بینی تنهائیم را؟

مي بيني سكوتم را؟ مي بيني درماندگيم را ؟ مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ مي بيني ديگر روياي نداشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟ مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟ مي بيني ؟

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد. ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند ... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست... مي بيني دستهايم سردتر از هر زماني عكس نداشته ات را مسح مي كند؟ مي بيني؟

هنوز هم گمان مي كنم پاييز است و قرار است تو بيايي... بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 6:35 بعد از ظهر | |







خواستن تو


قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظه ای آسوده باش

همدم دستان من داستان توست


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 6:20 بعد از ظهر | |







فاصله


[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 10:36 بعد از ظهر | |







خسته شدم

راســـــــــــــــت می گفتند همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد

من به همه چیز این دنیا دیــــــــــــــــــــــــــــــر رسیدم زمانی که از دست می رفت

و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت چشم می گشودم همه رفته بودند

مثل "بامدادی" که گذشت و دیر فهمیدم که دیگر شب است "بامداد" رفت رفت تا

تنهایی ماه را حس کنی شکیبایی درخت را و استواری کوه را...

من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم به حس لهجه "بامداد" و

شور شکفتن عشق در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت

"من درد مشترکم" مرا فریاد کن...!



خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم،

هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند،

گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...

کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود

همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند،

 باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن،

سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود،

زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.

توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم

همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود،

 ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.

بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلا پارک بوده رسیدم،

سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟

انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم

بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند...

پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم

 بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت،

 زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت

از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی

 پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست

و با زور به دست مرد داد و رفت.

مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...

و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.

آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...

کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم،

سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم

 هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی،

 زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...



[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 10:19 بعد از ظهر | |







من ندانم

من ندانم چه کسی روز نخست 

روی این غمکده ی سرگردان

دید این منحنی آبی رنگ

در کجا بود که گفت:من تو را دارم دوست

من ندانم به گمانم شاید در گذرگاه یکی جنگل سبز

پای یک برکه ی آرام و زلال که در آینه ی آن پیدا بود

کاکل سبز درخت٬سرخی غنچه ی گل

قد موزون صنوبر یا سرو

خوشه هایی ز گل یاس بنفش

شاخه هایی ز گل نیلوفر

چه کسی بود که در آن ظلمت شب

آن شب جادویی

زیر یک شاخه ی نور یا که هنگام غروب

در سرا شیب یکی دره ی غمگین بنفش

یا به نارنجی آن دشت فراخ

یا که در ساحل آن وسعت پر حجم کبود

روی این غمکده ی سرگردان

زیر این منحنی آبی رنگ

اولین مرتبه احساس نمود که دلش می تپد از عشق کسی

و در آن حالت سرخ با صدایی چو یک شاخه ی بید

اولین مرتبه این آیه تلاوت فرمود:من تو را دارم دوست 

چه کسی بود و چنین لطف سخن را ز که آموخته بود؟؟؟




[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 11:57 قبل از ظهر | |



کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد

طراح قالب : ميهن تم